تبلیغات
مدینة العلم - مطالب داستان هایی از بحارالانوار
پندهاى امام زین العابدین علیه السلام در روزهاى جمعه 



امام سجاد علیه السلام هر جمعه در مسجد پیامبر صلى الله علیه و آله مردم را با این كلمات موعظه مى كرد:
اى مردم ! خدا ترس باشید! بازگشت شما به سوى اوست ، هر كس اینجا كار نیكى كرده است ، آنجا پیش روى خود خواهد یافت و هر كس اعمال بد انجام داده ، دوست دارد میان او و اعمال بدش فاصله زیادى بیفتد، خداوند شما را مى ترساند.
افسوس تو، اى فرزند آدم كه غافلى ! اما از تو غافل نیستند، مرگ سریعتر از هر چیز به سویت مى آید و تو را مى جوید و به زودى تو را در خواهد یافت ، و آن هنگام اجلت فرا رسیده و تنها به قبرت درآیى و فرشتگان سؤ ال ، براى پرسش و امتحانى سخت نزد تو مى آیند.
نخستین سؤال : از آفریدگارى است كه او را پرستش مى كردى و از پیامبرى كه براى هدایت تو آمده بود و از دینى كه بدان پایبند بودى و از كتابى كه مى خواندى و از امامى كه پیروش بودى و از دستوراتش اطاعت مى نمودى .
آنگاه از عمرت مى پرسند كه در چه راه مصرف كردى و از مال و ثروتت مى پرسند كه از كجا آوردى و در چه راه خرج كردى ...پس در خود بنگر و پیش از پرسش آماده پاسخ باش !
اگر ایمان دارى ، خدا ترس و دین شناسى ، از پیشوایان راستگو پیروى مى كنى و دوستار دوستان خدایى ، نگران مباش ! خداوند زبانت را به حق گویا خواهد كرد و تو را به بهشت و رضاى خویش بشارت خواهد داد و فرشتگان با نعمتهاى فراوان به استقبال تو خواهند آمد، وگرنه زبانت بند آمده و از عهده پاسخ بر نخواهى آمد و تو را به آتش وعده خواهند داد و فرشتگان با آب جوشان و آتش سوزان از تو پذیرایى خواهند كرد.



طبقه بندی: امام زمان ( عج )،  داستان هایی از بحارالانوار، 
برچسب ها: پندهاى امام زین العابدین علیه السلام در روزهاى جمعه، پندهاى امام زین العابدین علیه السلام، روز جمعه، داستان های بحارالانوار،  

تاریخ : پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 | 11:00 | نویسنده : Mohammad Saleh Ali Akbari | نظرات
شخصى از اهالى رى نقل مى كند:
یحیى بن خالد كسى را والى (استاندار) ما كرد. مقدارى مالیات بدهكار بودم . از من مى خواستند و من از پرداخت آن معذور بودم ، زیرا اگر از من مى گرفتند فقیر و بینوا مى شدم .
به من گفتند والى از پیروان مذهب شیعه است ، در عین حال ترسیدم كه پیش او بروم ، زیرا نگران بودم كه این خبر درست نباشد و مرا بگیرند و به پرداخت بدهى مجبور ساخته و آسایشم را به هم بزنند.
عاقبت تصمیم گرفتم براى حل این قضیه به خدا پناه برم ، لذا به زیارت خانه خدا رفتم و خدمت مولایم امام موسى بن جعفر علیه السلام رسیدم و از حال خود شكایت كردم .
آن حضرت پس از شنیدن عرایض من نامه اى این چنین به والى نوشت :
((بسم الله الرحمن الرحیم اعلم ان لله تحت عرشه ظلا لا یسكنه الا من اسدى الى اخیه معروفا او نفس عنه كربة ، او ادخل على قلبه سرورا، و هذا اخوك والسلام .))
((بدان كه خداوند را در زیر عرش سایه اى است كه كسى در زیر آن ساكن نمى شود مگر آنكه فایده اى به برادرش رساند و یا مشكل او را بر طرف سازد و یا دل او را شاد كند و این برادر توست . والسلام .))
پس از انجام حج به شهر خود بازگشتم و شبانه به نزد آن مرد رفتم و از او اجازه ملاقات خواستم و گفتم :
من پیك موسى بن جعفر علیه السلام هستم .
استاندار خود پابرهنه آمد و در را گشود و مرا بوسید و در آغوش گرفت و پیشانى ام را بوسه زد.
هر بار كه از من درباره دیدن امام علیه السلام مى پرسید، همین كار را تكرار مى كرد و چون او را از سلامتى حال آن حضرت مطلع مى ساختم ، شاد مى گشت و خدا را شكر مى كرد.
سپس مرا در خانه اش قسمت بالاى اتاق نشانید و خود رو به رویم نشست . نامه اى را كه امام خطاب به او نوشته و به من داده بود به وى تسلیم كردم . او ایستاد و نامه را بوسید و خواند.
سپس پول و لباس خواست پول ها را دینار دینار و درهم درهم و جامه ها را یك به یك با من تقسیم كرد، و حتى قیمت اموالى را كه تقسیم آنها ممكن نبود به من مى پرداخت .
وى هر چه به من مى داد مى پرسید:
برادر! آیا تو را شاد كردم ؟
و من پاسخ مى دادم :
آرى ! به خدا تو بر شادى من افزودى !
سپس دفتر مالیات را طلبید و هر چه به نام من نوشته بودند حذف كرد و نوشته به من داد مبنى بر این كه من از بدهى مالیات معافم و من خداحافظى كردم و بازگشتم .
با خود گفتم : من كه از جبران خدمت این مرد ناتوانم ، جز آن كه در سال آینده ، هنگامى كه به حج مشرف شدم برایش دعا كنم و وقتى محضر امام موسى بن جعفر علیه السلام رسیدم از آنچه او براى من انجام داد آگاهش سازم .
به مكه رفتم پس از انجام اعمال حج خدمت امام موسى بن جعفر(ع ) رسیدم و از آنچه میان من و آن مرد گذشته بود، سخن گفتم . سیماى آن حضرت از شادى برافروخته گشت .
عرض كردم :
- سرورم ! آیا این خبر موجب خوشحالى شما شد؟
حضرت فرمود:
- آرى ! به خدا این خبر مرا و امیرالمؤ منین علیه السلام و جدم رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم و خداى متعال را مسرور كرد.(
بحار، ج 48، ص 174 و 313)


طبقه بندی: چهارده معصوم (ع)،  داستان هایی از بحارالانوار، 
برچسب ها: امام موسى بن جعفر(ع )، استاندار یحى بن خالد!، داستان های بحارالانوار،  

تاریخ : سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 | 01:13 | نویسنده : Mohammad Saleh Ali Akbari | نظرات


مردى خدمت امام حسین علیه السلام رسید، و عرض كرد كه شخص ‍ گنه كارى هستم و نمى توانم خود را از معصیت نگهدارم ، لذا نیازمند نصایح آن حضرت مى باشم . امام علیه السلام فرمودند:
پنج كار را انجام بده ، بعد هر گناهى مى خواهى بكن !
اول : روزى خدا را نخور، هر گناهى مایلى بكن !
دوم : از ولایت خدا خارج شو، هر گناهى مى خواهى بكن !
سوم : جایى را پیدا كن كه خدا تو را نبیند، سپس هر گناهى مى خواهى بكن !
چهارم : وقتى ملك الموت براى قبض روح تو آمد اگر توانستى او را از خودت دور كن و بعد هر گناهى مى خواهى بكن !
پنجم : وقتى مالك دوزخ تو را داخل جهنم كرد، اگر امكان داشت داخل نشو و آن گاه هر گناهى مایلى انجام بده !
بحار، ج 87، ص 126


طبقه بندی: چهارده معصوم (ع)،  داستان هایی از بحارالانوار، 
برچسب ها: نسخه اى براى گناه كردن !، داستان های بحارالانوار،  

تاریخ : دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 | 14:15 | نویسنده : Mohammad Saleh Ali Akbari | نظرات

  • paper | سبزک | تبلیغات متنی